با صنوبری که روی قله ایستاده بود
گونه روی گونه ی سپیده دم نهاده بود
موج گیسوان به دوش بادها گشاده بود
از نشیب یخ گرفت دره گفتم:
" این نه ساحت شکفتگی ست
در کجای فصل ایستاده ای؟!
مگر ندیده ای
سبزه ها کبود و بیشه سوگوار
فصل فصل خامش نهفتگی ست؟...
آن صنوبر بلند
با اشاره ای نه سوی دوردست
گفت:
"قد کوته تو راه را به دیده ی تو بست
گامی از درون سرد خود برای
پای بر گریوه ای گذار و درنگر
رود آفتاب و آب در شتاب
کاروان درد و سرد
در گریز و ناگزیر...
در کجای فصل ایستاده ام ؟
در کرانه ای
که پیش چشم من
بهار شعله های گرم و
سبزه و سرود....
در نگاه تو کبود و دود"
"شفیعی کدکنی"
پاسخش را كسي از جمع نداد
همه ساكت بوديم
جاي او اين جا بود
اينك اما، تنها
يك سبد لاله سرخ
در كنار ما بود
لحظه اي بعد، معلم سبد گل را ديد
شانه هايش لرزيد
همه ساكت بوديم
ناگهان در دل خود زمزمه اي حس كرديم
غنچه اي در دل ما مي جوشيد
گل فرياد شكفت
همه پاسخ داديم:
- حاضر!
ما همه اكبر ليلا زاديم!
کافیست به برخی از نقاط ایران سفر کنیم تا به ویرانی فرهنگ و اقتصاد این سرزمین ایمان بیاوریم. دیگر پای هیچ چشمه ای و در سایه سار هیچ درختی نمی توان به استراحت نشست وقتی مردمان اینگونه سرزمینشان را با سطل آشغال اشتباه می گیرند. از تهران که دور می شوی برای نداری ایران دارایت غمناک می شوی.
فرصتی شد تا به همراه بانو چند روزی از گرمای تهران فرار کنیم و به خطه آذربایجان پناه ببریم. این اولین سفر من به شمال غرب ایران بود و بانو برخی از نقاط را برای چندمین بار می دید. کیلومتر شمار در ابتدای سفر حدود ۳۰ هزار و در انتها حدود ۳۳ هزار را نشان می داد. روی نقشه ایران که مسیر را نگاه می کنم می بینم که این ۳ هزار کیلومتر مسیر بسیار طولانی و درازی است.
در شمال ایران از فومن بسار خوشم آمد. شهری تمیز و بسیار زیبا. شب اول ماسوله بودیم و شب دوم بندر انزلی. در انزلی ماری ماهی خوشگلی را با خوشمزگی می بلعید. خواستم ازش عکس بگیرم اما در رفت اگرچه دمش شکار دوربین من شد.
از آستارا بدم آمد. کثیف و زشت و شلوغ.
بعد از گردنه حیران منطقه بسیار زیبایی است بنام فندقلو با جنگلهای وحشی فندق. هم آنجا پیرمردی فندق می فروخت. هر کیلو ۲۵۰۰ تومان. فندق تازه در پوست سبز ندیده بودم. جنگل فندق ولی آکنده بود از بطری و پلاستیک و شیشه و هر آشغال دیگری. خوشحالم که پیش از منقرض شدن و از بین رفتن این جنگلها سری به آنجا زدم.
ویلا دره در حوالی سرعین با آن چشمه آب معدنی گاز دارش می توانست یکی از دیدنی ترین نقاط شمال شرق باشد اما بقدری کثیف بود که حتی رغبت نکردیم یک ساعت بنشینیم و استراحتی بکنیم.
از اردبیل خوشم آمد. هوای خوب و خنک با خوردنی های خوشمزه و مردم خوب. اگر گذرتان افتاد و خواستید غذا بخورید توصیه می کنم به رستوران ضیافت در نزدیکی بقعه شیخ صفی سری بزنید. غذایش عالی است و قیمت غذاهایش مناسب. ما پیچاق قیمه خوردیم و اینقدر خوشمان آمد که از ارومیه برگشتیم هم آنجا تا دوباره همان غذا را بخوریم.
تبریز شهر بدی است. با اشتیاق رفته بودم ولی بدم آمد. شهری بدون معماری با خیابان های زشت و ساختمان سازی های وسیع و بی برنامه.
کندوان عالی است. ظهر آنجا رسیدیم. هنوز مزه آبگوشت آن بعد ازظهر زیر دندانم است. شب در یکی از خانه های کله قندی ماندیم. مردمان بسیار دوست داشتنی دارد و بازار و هوا و طبیعت دلچسب. کندوان محشر است.
نرسیده به کندوان از اسکو خیلی خوشم آمد. شهر کوچک و ساکت با باغهای بزرگ.
از ارومیه و معماری تقریبا منظمش خوشم آمد. شب در پارک ساحلی ارومیه چادر زدیم. هوا برای من دلچسب بود ولی بانو تا صبح از سرما خوابش نبرده بود.
خوی شهر باغ بود و کشاورزی. هیچ کجا این همه باغ ندیده بودم. داخل شهر نشدیم اما خوشمان آمد.
آن ور پلدشت شهری بود از جمهوری آذربایجان. بسیار زیبا و مرتب. این ور ولی شهر مرزی پلدشت بود. گرفتار فقر و بلا و بدبختی.
رود ارس بسیار زیبا بود. تا نزدیکی جلفا کنار رود بودیم و هر ازگاهی برای مقایسه شهر های آذربایجان و ایران توقفی می کردیم. از مقایسه ها که خسته شدیم آدرس دهی بسیار غلط و اشتباه مردمان جلفا آزرده ترمان کرد.
راه خاروانا راه بسیار وحشتناکی است اگر شب بروید و تنها بروید و بنزینتان رو به اتمام باشد. هیچ جا تابلو نیست. به دوراهیهایی می رسید که هیچگونه علامتی آنجا نمیبینید. بخش زیادی از مسیر خاکی است با شیب تقریبا ۹۰ درجه. آنجا هیچ کسی عبور نمی کند ولی اگر دسته جمعی بروید و روز بروید و بنزین داشته باشید و عجله نداشته باشید احتمالا به شما خوش می گذرد.
خاروانا شبیه شهر ارواح بود اما مردمانش انسان بودند و مهربان. هرکس (همان دو سه نفری که دیدیم) ما را دید گفت: مواظب باشید. اینجاها خطرناک است.
تا رسیدیم ورزقان سه چهار کیلویی سبک شدیم از بس جاده پر بود از عبور و مرور و جنگل و پرتگاه نبود (البته اطمینان دارم که رفتن در آن مسیر در روز لذت بخش است).
نیمه شب رسیدیم اهر. اهر شهر آرامش بود و امنیت. خوشمان آمد. شب ماندیم تا فردا از طریق مشکین شهر به اردبیل برگردیم.
ورودی مشکین شهر ۲۰ هزارتومان جریمه شدم. سبقت غیر مجاز.
«و چون ابراهيم را پروردگارش با كلماتى بيازمود و وى آن همه را به انجام رسانيد [خدا به او] فرمود من تو را پيشواى مردم قرار دادم [ابراهيم] پرسيد از دودمانم [چطور] فرمود پيمان من به بيدادگران نمیرسد (بقره، ۱۲۴)».
آید بهار و پیرهن بیشه نو شود
نوتر بر آورد گل اگر ریشه نو شود
زیباست روی کاکل سبزت کلاه نو
زیباتر آنکه در سرت اندیشه نو شود
(منوچهر آتشی)
یکم:
می خواهم امشب
چنان بخوابم
که گویی پسر هیچ کسی نیستم
و نه خدا هست و نه شیطان
و نه آسمان و زمین
فقط
من هستم و خواب
خواب هست و من
(بیژن جلالی)
دوم:
دور و بر ما پر شیئ است. میز هست، سیب هست، درخت هست،... هیچکس نمیداند درختها از چه زمانی سیب دادند و خودشان از کی بر زمین ظاهر شدند. حتی میز هم که ساخته دست بشر است تاریخ پیدایشش معلوم نیست. کلمات هم همینگونه اند. به آب می گوییم آب و به میز می گوییم میز. خالق این کلمات مشخص نیست و معلوم نیست زبان چگونه و کی آفریده شد. تاریخ پیدایش کلمات هم چون تاریخ پیدایش اشیاء نامعلوم است. تنها معلوم است که همه اشیا به نامی نامیده شده اند. شیئ بدون نام نداریم و در همین فرایند نامیده شدن اشیاء است که شیئ و زبان با هم گره می خورند. اگر اشیاء پیش از آفرینش زبان بوده اند چگونه شناخته می شده اند؟ و زبان پیش از آفرینش اشیاء به چه کاری می آمده؟ فرض کنید بخواهیم شیئ و نام را تعریف کنیم. میگوییم: «شیئ چیزی است که با نامی نامیده می شود» و «نام چیزی است که شیئ را می نامد». آنچه پرسش برانگیز است این است که آیا این شیئ است که نامیده شده (یا به عبارتی آیا ابتدا شیئ بوده؟) یا این نام است که شیئیده شده است (یا به عبارتی آیا ابتدا زبان بوده)؟
این بحث را ادامه خواهم داد. البته امیدوارم پاسخ هایتان را در این باره بدانم چون در ادامه یاری رسان خواهند بود. توضیح دهم که منظور من از شروع این مبحث رسیدن به بخشی از موضوع مرگ است که این روزها کاتب سابق تخته سیاه و صاحب فعلی دفتر مشق به آن می پردازد.
سوم:
سی و اند سالی گذشته و ما به هیچ یک از مریدان خرقه نداده ایم. فقط آن شیخ هاشم البریطانی چند سالی است زنبیل نهاده طلب خرقه ستانی را. ما ولی از آن شیخ ها نباشیم که خرقه دهیم حتی اگر شیخ اعظم هاشم البریطانی باشد که بر چشم ما جای دارد. آن هومان هم بایستی از شیخ هاشم طلب خرقه ما بنماید اگرچه ما بهر حال خرقه نمی دهیم. و اینها همه از کرامات ما باشد.
چهارم:
تو ماندگارترین شخصیت این سرزمینی و آخرین بار همین روزهای آذرماه دیدمت. دو سال پیش. صبح بود که زنگ زدی. شادمانه گفتم چه روز خوبی باشد امروز. گفتی می خواهی ببینی ام و تشکر کردی. بعد از ظهر آمدی. دستانت چنان می لرزید که نتوانستم درست با تو دست دهم. دوباره حالت بد شده بود و دکترت خواسته بود که برگردی. خواستی کلاس نیمه تمامت را تمام کنم. خواستی پروژه هایت را به اتمام برسانم. خواستی جز تحقیق کاری نکنم. گفتی دوباره خواهی آمد و دوباره با هم کار خواهیم کرد. برخاستی صورتم را بوسیدی. خواستم شانه هایت را ببوسم خجالت کشیدم. صورتت را بوسیدم. خدانگهداری گفتی. و رفتی.
یکم:
من موجودی هستم
ماقبل تاریخی
نظیر یکی از ماموت های پشمالو
یا یکی از خزندگان بی تناسب
دوران دوم
ولی امید دارم نژاد من
از بین نرود
زیرا تاریخ
همیشه به موجودات ماقبل تاریخ
احتیاج دارد
(بیژن جلالی)
دوم:
به حتم می دانید که چقدر دوستتان دارم و خوب می دانم که بی شما هیچ جشنی دلچسب نیست. از پیغامهای تبریکتان ممنونم و امید که به لطف شامل و خلق کریم بر من ببخشایید.
زانجا که لطف شامل و خلق کریم توست جرم نکرده عفو کن و ماجرا مپرس
سوم:
آن قدیم ها در محله ما مردی بود گاوچران به نام عوض. هنوز هم هست ولی نمی دانم الان چه کار می کند. یک گاوچران دیگر هم بود به نام اردشیر که مردم صدایش می زدند اردی. هنوز هم او اردی است اما فکر نمی کنم او دیگر گاو چران باشد. اصلا گمان نمی کنم دیگر گاوی را در آن شهر به چرا ببرند. اردی کر و لال بود و فقط می توانست گاو چران باشد. کار دیگری نمی کرد. اما عوض گاهی نقش یابنده اشیاء و اموال گمشده را نیز بازی می کرد. اکثر سمیرمی ها صدای عوض را در نیمه شب های آن سالها شنیده اند که گویا در کوچه ها می دوید و فریاد می زد: " اوووووی-- هر کی یه گوساله دیده خیر ببینه-- اوووووی"
نمی دانم چرا حضور سراسیمه هومان در وبلاگستان مرا به یاد آن روزها انداخت. شاید چون خیلی سمیرمی است و شاید چون آنقدر گشت تا پیدایمان کرد. آب اسپیدش ولی شیرین و خواندنی است.
چهارم:
در میان کارگردانهای آثار طنز رضا عطاران را بیشتر از همه دوست دارم. حوصله و فرصت نوشتن دلایلم را ندارم اما این کار آخرینش - بزنگاه- علی رغم انتقادات فراوان نمایش بسیار تاثیر گذاری است از وضعیت فعلی ایران. آن خانه آن باغچه و آن گربه شاید ایران ماست که فروخته شده و پولش معلوم نیست کجاست. همه بگونه ای بیکارند. معلوم نیست از کجا می خورند و حتی پول تریاکشان از کجا می آید. همه معتادند. نشانگذاری یک نفر بدبخت هم به عنوان معتاد فقط برای سالم نشان دادن خودشان است. بچه هایشان فرزند طلاق است. حسابشان خالی است و صاحب خانه شان حاجی خوش اخلاقی که پول دارد و .... گربه ای که باید بگوید تریاک دوست ندارد.
یکم:
چون به نماز می ایستی
بلندتر می نمایی
چون به نماز می ایستی
تمام خود را به خدا می سپاری
و من تمام تو را نماز می برم
شگفت بت پرستا که منم!
تمام تو را با خدا در میان نهادم
نماز تو او را
و تو خود مرا
تو در نماز زیبا تری
و نغمه ات از تبار ترانه هایی است
که جریدگان بر گذرگاه کوهستانها می خوانند
چادر نماز سپید گلدارت
همان بهار شکوفاست
بر قامت موزون ترین ناربن.
الله اکبر!
نجوای گرم و پاک تو هنگامه می کند
چندان که وسوسه «خدای تو» شدن را
در کفرگاه دلم بر می انگیزد.
قامت تو
خود نمازی دیگر است
-چون رساترین آیه-
به موزونی و بلندی.
از تو جدا نیستم
نمازهایت را به نیتی دوگانه به جای آر!
که من در توام از شدت خواستن.
چون به رکوع می روی
با زانوان من برخیز
که در تو ایستاده ام
به هنگام برخاستن
(موسوی گرمارودی)
دوم:
چند روزی اسیر و گرفتار یافتن جا و نقل مکان بودم. آنقدر اذیت شدم که مصمم بر رفتن و بهتر بگویم گریختن شدم. هم آنروزها در پیامکی دو بیتی را برای دوستان ارسال کردم که محمود آنرا به همراه پاسخ بسیار زیبایش در نی نامه اش آورده. علی-که این روزها به جای تخته سیاه در دفتر مشق می نویسد- به طنز گفته بود که: به به چه دو بیت خوبی-بقیه اش را هم بفرست. دو بیت پاسخ داوود را هم می آورم ولی به قول بسیم بیگ سریال «روزی روزگاری» آخرش «مو از این دار و دسته سوا میشم میرم. حالا می بینی!». و اما پاسخ داوود:
حالا که جز سفرت راه چاره نیست
جمعه مرو که کسی در اداره نیست
یا میروی تو برو در «چاغارجن»
آنجا دگر فلاکت رهن و اجاره نیست
سوم:
این فدائیان ولایت خوب داشت پته رفقای ما را روی آب می ریخت. الان سری به صفحه فخیمه اش زدم دیدم باران آمده و باروتها نم برداشته. احتمالا رفقای معلوم الحال ما سرشان را زیر آب کرده اند.
چهارم:
شیخ امیر المالزی در مجلسی گفته بود « خداوند دهان شیخ هاشم البریطانی را سرویس کناد که خویش بر شیخ ما عزیز کرده است». شیخ هاشم پاسخ فرستاده بود که « آن کچل هم تو باشی و ما هیچیم». و اینها همه از کرامات شیخ هاشم است. و آن شیخ امیر المالزی خود از اعاظم روزگار باشد که گویند جوجه ای پروریده است خاطره نویس.
و آن شیخ هاشم را روزی دیدند بر خری سواره می رفت. گفتند :یا شیخ به کجا می شوی؟ گفت :به ماموریت. گفتند :آن الاغ به کجا می رود؟ گفت : او باز می گردد.
امسال
سال خوبی
بود
زیرا با خاک
آشناتر
شدم
و سفری
به دریاهای
دور کردم
چنانکه گویی
دیگر می دانم
تن من از کدام خاک است
و دل من از کدام دریاست
(بیژن جلالی)
دوم:
آقا یا خانوم فداییان ولایت پیروزی اصول گرایان را تبریک گفته اند. خواندن وبلاگشان ولی برای تبرک و رفع غصه توصیه می گردد.
سوم:
این بازیگر نقش شهریار با این غلط خواندنهایش حرص آدم را در می آورد.
چهارم:
شیخ هاشم البریطانی را گفتند: چگونه ای؟ گفت: بله؟ گفتند: چگونه ای یا شیخ؟ گفت: هان؟ گفتند: هیچ. گفت: آهان.
و از دیگر حالات او گویند که روزی در راهی می رفت.
آرزوي جوانان ديروزي:
«كي باشد و كي باشد و كي باشد و كي
مي باشد و مي باشد و مي باشد و مي
من باشم و من باشم و من باشم و من
وي باشد و وي باشد و وي باشد و وي»
آرزوي جوانان امروزي:
«چون باشد و چون باشد و چون باشد و چون
نون باشد و نون باشد و نون باشد و نون
من باشم و من باشم و من باشم و من
اون باشد و اون باشد و اون باشد و اون!»
عاقبت پروندهام را با غبار آرزوها
خاك خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم.
او شاعر بود. مدیر شرکتی، اداره ای، و یا معاون فلان وزیری، یا خود وزیری نبود تا به شم مدیریت تدارک روز مبادا دیده باشد. چقدر دردناک است به خاطر بیاوری که این سالها برای او هر روز روز مبادا بوده است. سخت است که خیال کنی "تمام استخوان بودن"ش درد می کرده و تو می پنداشته ای شعر می گوید. "تکیه گاه بی پناهی دل"ش شکسته بوده و تو مصراعی زیبایش می شناخته ای. حقوق استادی دانشگاه که آنقدر نیست تا بتوانی خودت را که انگار پس از آن تصادف هولناک از گور در آمده ای بیرون همان گور نگهداری. قیصر هم اگر باشی حاضر نمی شوی نام ات را بفروشی و هر چیزی را به جای دفتر شعر به بازار بفرستی. پس باید بمیری. دیر یا زود. این سرنوشت محتوم توست. حتی اگر روزی با زبان سبز راز گفته باشی که: زندگی شکفتن است.
غنچه با دل گرفته گفت:
زندگی
لب زخنده بستن است
گوشه ای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه وگل از درون باغچه باز هم به گوش می رسد
تو چه فکر میکنی
کدام یک درست گفته اند
من که فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است
هر چه باشد اوگل است
گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است!
"بسي گریستم در سوگ آن بزرگ پدر
مگو پدر، كه خداوند بود و سلطان بود
چو بود گنج خرد، شد نهان به خاك سياه
هميشه گنج به خاك سياه پنهان بود "

اي آن كه غمگني و سزاواري
وندر نهان سرشك همي باري
از بهر آن كجا ببرم نامش
ترسم ز سخت انده و دشواري
رفت آن كه رفت و آمد آنك آمد
بود آن كه بود، خيره چه غم داري؟
هموار كرد خواهي گيتي را؟
گيتيست، كي پذيرد همواري
مستي مكن، كه ننگرد او مستي
زاري مكن، كه نشنود او زاري
شو، تا قيامت آيد، زاري كن
كي رفته را به زاري بازآري؟
آزار بيش زين گردون بيني
گر تو بهر بهانه بيازاري
گويي: گماشتست بلايي او
بر هر كه تو دل برو بگماري
ابري پديد ني و كسوفي ني
بگرفت ماه و گشت جهان تاري
فرمان كني و يا نكني، ترسم
بر خويشتن ظفر ندهي، باري
تا بشكني سپاه غمان بر دل
آن به كه مي بياري و بگساري
اندر بلاي سخت پديد آید
فضل و بزرگواری و سالاري
یکی از رفیقان، شکایت روزگار نامساعد به نزد من آورد که کفاف اندک دارم و عیال بسیار و طاقت فاقه نمیآرم و بارها در دلام آمد که به اقلیمی دیگر نقل کنم تا در هر آن صورت که زندگی کرده شود، کسی را بر نیک و بد من اطلاع نباشد.
بس گرسنه خفت و کس ندانست که کیست بس جان به لب آمد که بر او کس نگریست
باز از شماتت اعدا براندیشم که به طعنه در قفای من بخندند و سعی مرا در حق عیال، بر عدم مروت حمل کنند و گویند:
مبین آن بىحمیت را که هرگز نخواهد دید روى نیکبختى
که آسانى گزیند خویشتن را زن و فرزند بگذارد به سختى
و در علم محاسبت، چونآنکه معلوم است، چیزی دانم و گر به جاه شما جهتی معین شود که موجب جمعیت خاطر باشد، بقیت عمر از عهدهی شکر آن نعمت برونآمدن نتوانم. گفتم : عمل پادشاه، ای برادر، دو طرف دارد: امید و بیم؛ یعنی امید نان و بیم جان، و خلاف رای خردمندان باشد بدان امید، متعرض این بیم شدن.
کس نیاید به خانهی درویش که خراج زمین و باغ بده
یا به تشویش و غصه راضى باش یا جگربند، پیش زاغ بنه
گفت: این مناسب حال من نگفتی و جواب سوال من نیاوردی. نشنیدهای که هر که خیانت ورزد، پشتاش از حساب بلرزد؟
راستى موجب رضاى خداست کس ندیدم که گم شد از ره راست
و حکما گویند ، چار کس از چار کس به جان برنجند: حرامی از سلطان و دزد از پاسبان و فاسق از غماز و روسبی از محتسب، و آنرا که حساب پاک است، از محاسب چه باک است؟
مکن فراخ روى در عمل اگر خواهى که وقت رفع تو باشد مجال دشمن تنگ
تو پاک باش و مدار از کس اى برادر، باک زنند جامهی ناپاک، گازران بر سنگ
گفتم : حکایت آن روباه مناسب حال توست که دیدندش گریزان و بی خویشتن، افتان و خیزان. کسی گفتاش چه آفت است که موجب مخافت است؟ گفتا: شنیدهام که شتر را به سخره میگیرند. گفت: ای سفیه! شتر را با تو چه مناسبت است و تو را به او چه مشابهت؟ گفت: خاموش که اگر حسودان به غرض گویند شتر است و گرفتار آیم، که را غم تخلیص من دارد تا تفتیش حال من کند؟ و تا تریاق از عراق آورده شود، مارگزیده مرده بوَد . تو را همچوناین فضل است و دیانت و تقوا و امانت، اما متعنتان در کمیناند و مدعیان، گوشهنشین. اگر آنچه حسن سیرت توست به خلاف آن تقریر کنند و در معرض خطاب پادشاه افتی، در آن حالت مجال مقالت باشد؟ پس مصلحت آن بینم که مُـلک قناعت را حراست کنی و ترک ریاست گویی.
به دریا در، منافع بىشمار است اگر خواهى سلامت، در کنار است
رفیق این سخن بشنید و بههم برآمد و روی از حکایت من درهم کشید و سخنهای رنجشآمیز گفتن گرفت کاین چه عقل و کفایت است و فهم و درایت؟ قول حکما درست آمد که گفتهاند: دوستان به زندان به کار آیند، که بر سفره، همهی دشمنان دوست نمایند.
دوست مشمار آنکه در نعمت زند لاف ِ یارى و برادر خواندهگى
دوست آن دانم که گیرد دست دوست در پریشانحالى و درماندهگى
دیدم که متغیر میشود و نصیحت به غرض میشنود. به نزدیک صاحبدیوان رفتم به سابقهی معرفتی که در میان ما بود، وصورت حالاش بیان کردم و اهلیت و استحقاقاش بگفتم تا به کاری مختصرش نصب کردند. چندی بر این برآمد؛ لطف طبعاش را بدیدند و حسن تدبیرش را بپسندیدند و کارش از آن درگذشت و به مرتبتی والاتر از آن متمکن شد. همچوناین، نجم سعادتاش در ترقی بود تا به اوج ارادت برسید و مقرب حضرت و مشارُنالیه و معتمدُنعلیه گشت. بر سلامت حالاش شادمانی کردم و گفتم :
ز کار بسته میاندیش و دل، شکسته مدار که آب چشمهی حیوان، درون تاریکى است
***
الا لایجأرنّ َ اخوالبلیة فللرحمن الطاف ٌ خفیة
***
منشین تـُرُش از گردش ایام که صبر تلخ است ولیکن بر شیرین دارد
در آن قربت، مرا با طایفهای یاران اتفاق سفر افتاد. چون از زیارت مکه بازآمدم، دو منزلام استقبال کرد . ظاهر حالاش را دیدم پریشان و در هیأت درویشان. گفتم : چه حالت است؟ گفت: آن چونآنکه تو گفتی، طایفهای حسد بردند و به خیانتام منسوب کردند و مَلِک ـــ دام َ مـُلکـُه ـــ در کشف حقیقت آن استقصا نفرمود و یاران قدیم و دوستان حمیم از کلمهی حق خاموش شدند و صحبت دیرین فراموش کردند.
نبینى که پیش خداوند جاه نیایشکنان دست بر بر نهند
اگر روزگارش درآرد ز پاى همه عالماش، پاى بر سر نهند!
فیالجمله، به انواع عقوبت گرفتار بودم تا در این هفته که مژدهی سلامت حجاج برسید، از بند گرانام خلاص کرد و ملک موروثام خاص. گفتم: آن نوبت اشارت من قبولات نیامد که گفتم عمل پادشاهان چون سفر دریاست، خطرناک و سودمند، یا گنج برگیری یا در طلسم بمیری.
یا زر به هر دو دست کند خواجه در کنار یا موج، روزى افکندش مرده بر کنار
مصلحت ندیدم از این بیش، ریش دروناش به ملامت خراشیدن و نمک – پاشیدن، بدین کلمه اختصار کردیم:
ندانستى که بینى بند بر پاى چو در گوشات نیامد پند مردم؟
دگر ره چون ندارى طاقت ِ نیش مکن انگشت در سوراخ کژدم
(گلستان سعدی)
(الف) من هستم (ب) شما هستید (ج) ما هستیم (د) هیچکدام
۲- در یک جمع ۵ نفره حداقل چند نفر باید مشکوک بزنند تا همه باشند؟ ثابت کنید این مقدار همواره عددی ثابت است.
۳- حسن در خواب می بیند که علی مشکوک می زند. پس
(الف) حسن هست (ب) علی هست (ج) خواب هست (د) همه موارد
به هیچ وجه باورم نمی شود که خانه هیوم را هم برای اجاره گذاشته باشند. خانه ای با حدود ۳۸۰ سال قدمت. باری برای اجاره اش درخواستم را فرستادم. امید که روح شکاک هیوم هنوز در آن فضا سرگردان باشد. رگ شکاکیتم از همین الان دارد متورم می شود.
مشخصات خانه:
اینجا در هوا ابر بسیار و در زمین فارسی نوشتن دشوار می باشد. خیلی دشوار می باشد. خیلی خیلی دشوار می باشد.
«می بینم که کارهای زمانه میل به ادبار دارد و چنانستی که خیرات مردمان را وداع کرده است و افعال ستوده و احوال پسندیده مدروس گشته٬ و راه راست بسته و طریق ظلالت گشاده٬ و عدل ناپیدا و جور ظاهر و علم متروک و جهل مطلوب٬ و لؤم و دنائت مستولی و کرم و مروت متواری٬ و دوستیها ضعیف و عداوتها قوی٬ و نیکمردان رنجور و مستذل٬ و شریران فارغ و محترم٬ و مکر و خدیعت بیدار٬ و وفا و حریت در خواب٬ و دروغ مؤثر و مثمر٬ و راستی مهجور و مردود٬ و حق منهزم٬ و باطل مظفر٬ و متابعت هوی سنتی متبوع و ضایع گردانیدن احکام خرد طریقتی مشروع٬ و مظلوم محق ذلیل٬ و ظالم مبطل عزیز٬ و حرص غالب و قناعت مغلوب٬ و عالَم غدار بدین معانی شادمان٬ و به حصول این ابواب تازه روی و خندان»
(برزویه طبیب)
برای دوستی که این روزها از کج فهمی و کم اندیشی برخی فارغان محترم در رنج است
پاسخ محمود را فردایش ارسال کردم:
دیشب که ز ما تو یاد کردی
بسیار مرا تو شاد کردی
کم گشت دوام تلخ کامی
حالا که شکر زیاد کردی
این دو بیت پاسخ محمود بود به پرسش نیم شب من:
در خیابان که جاده و جوب است
در گلستان که شاخه و چوب است
همه انگار جای خود هستند
حال محمود خان ما خوب است؟
از خواندن این مصاحبه محمدرضا نیکفر خیلی لذت بردم. بخشی از آن را که داستان گونه ای است در باره نقش روشنفکر در اینجا می آورم:
"کجاي ناکجايي وجود دارد که در آن ديکتاتوري مطلق برقرار است. فاشيست دستور داده است همه آدمهاي باشعور را سر به نيست کنند.
او هر روز در فهرست اعدامشدگان دنبال اسم خاصي است؛ اسم يکي از همشاگرديهاي قديمش که ميداند بسيار باشعور است و قضاوت روشن و فسادناپذيري دارد. او به تدريج عصبي ميشود، چون اسم او را در فهرست هر روزه نمييابد. جايي ميرسد که ديگر فهرستي در کار نيست؛ اين از نظرش به اين معني است که همه سر به نيست شدهاند، جز «او»، اويي که با يک نگاه روابط را تشخيص ميداد.
ديکتاتور سخت مضطرب ميشود. در تظاهرات ميليوني، تمام مدت نگران چشمهايي است که از يک گوشه مرموز او را مينگرند. وقتي از خيابانها ميگذرد، اين حس را دارد که همه پنجرهها به اشغال آن دو چشم درآمدهاند. در کاخش نيز آرامش ندارد.
حس ميکند «او» از سوراخ کليد به درون اتاقش مينگرد. داستان را ميشود مهيجتر کرد به اين صورت که در جايي به خواننده خبر داد که آن همشاگردي قديم سالها پيش مرده بوده است، مثلا بر اثر يک تصادف احمقانه. چشمهايش اما هنوز هستند."
گاهي مي شود كه در ميان گفتارمان تقسيماتي را بكار مي بريم جهت تبين و تشريح ادعايي يا نظر و نظريه اي. مثلا مي گوييم انسانها دو گونه اند٬ فلان و بهمان (نمونه خوبش تقسيم جوانان به گردو و توت و نارگيل توسط آقاي قرائتي كه اينجا هم درباره اش بحث شده). چند روز پيش با دوستي در اهميت تقسيم و نقش آن در فهم و ادراك هر آنچه قابل فهم است بحث مي كردم. صحبت از تقسيم مبتني بر تباين كه آمد هر چه خواستم مثالي بياورم كه علاوه بر آشكار كردن قاعده فوق به مضحك بودن تقسيم عاري از اين اصل هم اشاره اي داشته باشد٬ چيزي به خاطرم نيامد. عكس فوق ولي كه توسط ديگر دوستي به همراه عكس هاي جالب ديگري برايم ايميل شده بود در اين باره بسيار ياري رسان است.
این روزها حتی فرصت یک لیوان چایی خوردن و موسیقی گوش دادن را هم نمی کنم. حتی نفهمیدم که شرق کی از بند در آمده. می شنوم که انتخاباتی نزدیک است. نمی دانم آیا انتخابات مجلس است یا شوراها یا ریاست جمهوری!.. پریروز ولی در فرودگاه اهواز و پس از آن تا تهران ساعتی انگار آسمان و زمین متوقف شد تا بانگی و نوایی را گوش دهم. مهم نبود چه٬ فقط می خواستم چیزی گوش دهم. البته موسیقی های روی دستگاهم را همه دوست دارم. اولینش را ولی حواسم نبود و یادم رفته بود که بهنام برایم ریخته بود. نمی دانم از کیست اما بسیار دل چسب است. آهنگ اسپانیایی "amor mio, amor mio por favor" را می گویم. کوتاه بود و باب چندین بار شنیدن. پس از آن ولی ابوعطای شجریان بود و تار پیرنیاکان و شعر سعدی: بازت ندانم از سر پیمان ما که برد. تمام که شد ناگهان تکه پاره ای از ماهور با شعر دوباره سعدی تا دور دست خاطره ای مرا با خود برد تا اشک حریم نشین نهان خانه مرا از پشت هفت پرده به بازار آورد: مگر تو روی بپوشی و فتنه باز نشانی٬ که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم.
در خانه ولی آثار تازه شجریان دلم را زد. دگر صدایش و بانگ و نوایش٬ هم او و هم حتی تار علیزاده٬ به دلم نمی نشیند. از سرسری خوانیشان و نوازیشان بدم می آید. آن های و هوی و نعره مستانم آرزوست.
۱- آن زنبور را دیدی که بی هوده روست؟- هر جا رایش بود٬ می نشست. قصاب چند بار از روی گوشت براند. ممتنع نشد. سوم بار تبر برآورد٬ سرش جدا کرد. بر زمین می غلتید و می پیچید. قصاب گفت "نگفتمت که هر جا منشین؟"
۲- هر فسادی که در این عالم افتاد از این افتاد که یکی یکی را معتقد شد به تقلید یا منکر شد به تقلید.
۳- رسول از معراج آمده بود. هر کسی از آن اندیشه که در آن بود سوال می کرد: یکی از دیدار٬ یکی از صفت بهشت٬ ... فاطمه گفت "من آن ندانم. من خوفی دارم. صفت دوزخ بکن!"
۴- هر که را خلق و خوی فراخ دیدی و سخن گشاده و فراخ حوصله که دعای خیر همه ی عالم کند که از سخن او تو را گشاد دل حاصل می شود و این عالم و تنگی او بر تو فراموش می شود٬ نه چنان طبع گشاده که کفر گوید تا تو بخندی٬ بل که چنان محض توحید گوید که تو همچو سراج الدین از برون می آید آب چشمت و از درون صد هزار خنده باشدت٬ آن فریشته است و بهشتی. و آنکه اندر او و اندر سخن او قبضی می بینی و تنگی و سردی -- که از سخن او چنان سرد می شوی که از سخن آن کس گرم شده بودی٬ اکنون به سبب سردی او آن گرمی نمی یابی٬ آن شیطان است و دوزخی.
۵- یار را دو دست است٬ اما چندان که بجویی٬ چپ نیابی: هر دو دستش راست است.
(مقالات شمس)
طرز سایت تازه ای است که به همت چند تن از شاگردان استاد بیانی و زیر نظر ایشان برای معرفی و تحقیق در زمینه موسیقی ایران و تمدن شرق راه اندازی شده است. با بررسی ها و هماهنگی های انجام گرفته با چند تن از اساتید ایرانی و خارجی بنا است این سایت بگونه ای پیش برود تا نقش منبعی معتبر را در زمینه موسیقی ایرانی و تمدن شرق ارایه نماید. علاوه بر مقالات پژوهشی موسیقی هایی نیز برای دانلود روی سایت می آید که همه از آثار قدماست. آدرس سایت:
میهمان پریشب برنامه چکاوک (۱۲.۵ تا ۱.۵ بامداد هر شب از شبکه تهران) که نامش را ندانستم شعر بالا را می خواند از یکی از شاعران نا آشنای سبک هندی. بحث بر سر سیر تغزل در شعر فارسی بود و مرا با اشتیاق تا آخر برنامه بیدار نگاه داشت. از سنایی که سخن آمد آن غزل معرو فش هم یاد کرده شد که:
عاشق مشوید اگر توانید
تا در غم عاشقی نمانید
...............
این است نصیحت سنایی
عاشق مشوید اگر توانید
۶.۵) پاسخی که نتوان به زبان آورد٬ به پرسشی مربوط می شود که آن را نیز نمی توان به لفظ آورد. چیستان وجود ندارد. اگر اساسا بتوان پرسشی را مطرح کرد٬ همچنین می توان آن پرسش را پاسخ گفت.
لودویگ ویتگنشتاین (رساله منطقی-فلسفی)
سال نو بر تو مبارک باشد
دمت ای دوست سه چارک باشد
پیش رازی و دگر یارانت
قدت ای دوست چو لک لک باشد
در پاسخش نوشتم:
عید آمد که قشنگت بینم
خرم و مست و ملنگت بینم
دارم امید که در سال جدید
طعمه بچه نهنگت بینم
فردای آنروز هم با این ابیات پیاپی با هم احوالپرسی کردیم:
داوود: ای برادر کجا شده ای؟
یک دو روز است بی وفا شده ای
من: ما همین دوروبر گرفتاریم
تو کجایی؟ کجا رها شده ای؟
داوود: مثل یک ساز بی صدا شده ام
روی قالی یله رها شده ام
من: بی تو ای دوست آسمان تاریک
بی تو من خالی از خدا شده ام
استاد وحید خوشکله هم که از روزگار خوشکلی اش چند تار مویی باقی است همه هنر شاعری اش را در این دو بیت برایم فرستاده بود:
نون و پنیر و اردک
عید شما مبارک
نون و پنیر و قوری
چطوری گوگوری مگوری؟
و من هم اینگونه سر به سرش گذاشتم:
دوش در آمدن طالع عید
رفته بودم به ملاقات وحید
دیدم او را که بسی می نالید
دست بر کله خود می مالید
گفتم او را که چرا می نالی؟
دست بر کله خود می مالی
گفت من تا به ابد می نالم
دست بر کله خود می مالم
محمود و شیخ هاشم البریطانی هم احتمالا پیام های مرا دریافت نکردند و الا به نوازش قلمی استقبال می کردند:
برای محمود:
گر چه سال گذشته شد نابود
سال نو از گذشته خواهد بود
خواهمت از خدای مهر و سپهر
خاطری شاد و حاصلی محمود
برای شیخ هاشم البریطانی:
عیدتان شیخ جان مبارک باد
غم ز درگاهتان کنارک باد
پیش عرفان و خانم و سینا
شادی افزون و غصه اندک باد